دلنوشته
بنگر که بزرگترین آرزوی من چه کم حرف است . . . !
“ تو . . . “
بنگر که بزرگترین آرزوی من چه کم حرف است . . . !
“ تو . . . “
تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت لخت بودن، اما وقتی میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن؟
تا حالا دقت کردین تو فیلمای ایرانی،همیشه وقتی طرف میفهمه بچه دار نمیشه همه بچه ها از ماشینای بقلی و جلویی و عقبی باهاش بای بای میکنن میخندن؟!
تا حالا دقت کردین نقش منشی تو فیلمای ایرانی همینه:
- آقای رئیس من بهشون گفتم شما جلسه دارین ولی ایشون... - اشکالی نداره شما بفرمایید.
تا حالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی ، انتهای راهرو سمت راست بستری هستن !
تا حالا دقت کردین وقتی عجله نداری همه ی چراغا سبزن و راهها خلوت وقتی دیرت شده همه ی چراغا قرمزند و راهها بسته؟
تا حالا دقت کردین تنها زمانی مشتری ها با لبخند وارد مغازه میشوند که میخوان جنسی رو تعویض کنن یا پس بدن !
تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا خواهرتون را میگن؟
تا حالا دقت کردین اگه تو مترو الکی شروع به دویدن بکنید ملت هم همینطوری دنبالتون میدوند…..!
دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود!
هیچ دقت کرده بودین؟
پسر : میتونم جزوه تونو واسه کپی بگیرم ؟
دختر : از این مسخره بازیا خوشم نمیاد, حرفتو رک بگو !
پسر : من نمیومدم سر کلاس حقیقتش , اینه که دست به دامن شما شدم...
دختر : بهتر نیست منو دعوت به یه قهوه بکنید؟
پسر : واسه چی؟ خوب الان کپی میگیرم میدم , زیاد طول نمیکشه!!
دختر : خوب باشه , قبول می کنم.
پسر : حالا میشه جزوه تونو بدید کپی بگیرم؟
دختر : من که قبول کردم دیگه , نمی خواد سر این لوس بازیا بیفتی تو خرج.
و بدین سان دانشجوی پسر در آن درس مردود شد...!
کاش می دانستم
چه کسی این سرنوشت را برایم بافت
آنوقت به او می گفتم:
یقه را آنقدر تنگ بافته ای...
که بغض هایم را نمی توانم
فرو بدهم...!
حالا....
اشک هایم شبیه تو شده اند
گریه که می کنم نمی آیند...
تو نيستي
اما من برايت چاي مي ريزم
ديروز هم که نبودي
برايت بليط سينما گرفتم
دوست داري بخند
دوست داري گريه کن
و يا دوست داري
مثل آينه مبهوت باش
مبهوت من و دنياي کوچکم
ديگر چه فرق مي کند
باشي يا نباشي
من با تو زندگي مي کنم...

لالهاى بود که با داغ جگر سوخته بود
آتشى در دل سودا زده افروخته بود
شرم دارم که بگویم تن مسموم تو را
خصم با تیر به تابوت به هم دوخته بود . . .