چقدر زود دیر می شود...
پیرمرد نارنجی پوش در حالی که کودک
را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان
شد و به پرستار گفت: خواهش می کنم به داد
این بچه برسید. ماشین بهش زد و فرار کرد...
پرستار: این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو
پرداخت کنید.
پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو
هم نمی شناسم.خواهش می کنم عملش کنید.
من پول رو تا شب براتون میارم...
پرستار: با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه
صحبت کنید.
...اما دکتر بدون اینکه نگاهی به کودک بیندازد
گفت:این قانون بیمارستانه.باید پول قبل از عمل
پرداخت بشه.
صبح روز بعد..
دکتر بر سر مزار دختر کوچکش اشک می ریخت...
و چه قدر زود دیر می شود...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۵۴ ب.ظ توسط محمد دوستدار
|